مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
371
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميگذارد و زن خود را سير كند و جامه بر وى بپوشاند و به پدر و مادر خود عصيان روا دارد ولى از فرمان زن بيرون نرود . و زنان نيز بر همه رازهاى مردان آگاهند و ساعتى از مردان شكيبا نتوانند بود . شبى اگر مرد غايب شود ، چشم زن نخوابد . و در نزد زن ، كسى عزيزتر از مرد نيست . كه او را از پدر و مادر دوستتر دارد . و از جملهء چيزها كه بيكى از ملوك با زن خود روى داده ، اينست كه : زن پادشاهى رنجور گشته ، بمرد . ملك ، خويشتن را با او زنده در گور كرد و از محبتى كه به آن زن داشت ، بهلاك خويشتن راضى شد . و نيز شنيدهام كه : يكى از ملوك بمرد . خواستند كه او را به خاك سپارند . زن او گفت : مرا نيز با او زنده در گور كنيد ، و گرنه خويشتن را بكشم . القصه ، عجوز با دختر ملك ، احاديث زنان و مردان همىگفت تا اينكه ناخوش داشتن مردان از دل او برفت و بايشان مايل شد . چون عجوز اين حالت بدانست ، گفت : اى ملكه ، اكنون هنگام تفرج باغ است . پس هر دو از قصر بدرآمدند و در ميان درختان همىگشتند كه ناگاه چشم ملكزاده به دختر ملك بيفتاد . چون حسن و جمال و قد بااعتدال او بديد ، چشم بر وى دوخت و عقلش برفت . آتش عشق در دلش شرر افروخت و بى خود بر زمين افتاد . چون به خود آمد ، ديد كه پرىپيكر از چشم او غايب گشته . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملكزاده اردشير به خود آمد . ملكه را نديد . آهى از دل محزون بركشيده ، اين ابيات بخواند : كه گفت آن روى شهرآراى بنماى * چو بنمودى دگرباره فراموش نشستم تا برون آئى خرامان * چو بيرون آمدى من رفتم از هوش تو در عالم نمىگنجى ز خوبى * مرا هرگز كجا گنجى در آغوش